هشت سالش بود ک ان پیراهن گل دار سفیدش را ک با جان و دل دوست داشت ؛ تن یکی از عروسک های بزرگ ترش کرد و پشت در ؛ کنار زباله ها گذاشت ؛در جیب های جانب پیراهن ؛ ان جفت گوشواره ی طلایی که از قدیم الایام دوستشان داشت و دیگر مویی نداشت تا ان دو را در پیج و تابش پنهان کند جا سازی کرد؛ ک شاید ب موهای بلند دختر علی اقا بیاید . ؛ همه ی ان ریز و درشت هایی ک زیر تختش نگه میداشت ؛ پشت در میگذاشت که دیگران بتوانند از اول کوچه تا حد واسطش ؛ چیزی بین زباله ها برای دختر های کوچکشان دست و پا کنند . ان دختر غمگینی که تمام علایقش برای دختر های شاد دیگر ؛ کنار در گذاشته میشد ؛ تو را با جان و دل دوست دارد و نمیتواند برای دختر هیچ بی پدر و مادر دیگری جدایت کند . به خدا قول داده است ؛ خودش را زود تر از انکه تو را از او بگیرند و پشت در بگذارند ؛ جمع کند و از این خانه ک در مسیر دختر های بی پدر و مادر شهر است برود .. ....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: دوشنبه 5 ارديبهشت 1401 ساعت: 0:49